على اكبر دهخدا
1058
امثال و حكم ( فارسى )
صفا و مروهء مردان سر زانوست * ( سر احراميان عشق بر زانو به است ايرا . . . گردانى . ) خاقانى . خود آنكس را كه روزى شد دبستان سر زانو * نه تا كعبش بود جودى ولى تا ساق طوفانش . خاقانى . صفاى خانه آبست و جار و صفاى دختر ، ( يا ) صفاى صوت چشم است و ابرو . چون چشم و ابرو نيكو باشد زشتى ساير اعضاء اندام زن به چيزى نيست . صفاى هر چمن از روى باغبان پيداست * ( عتاب و ناز ز ابروى گلرخان پيداست . . . ) صائب . رجوع به : اسباب خانه به صاحب خانه . . . ) شود . صفت زشت نخيزد ز نكو كردن نام * مرد نبود زن اگر نام نهندش حيدر . از العراضه . صفرا كردن . خشمگين شدن . مثال : چو بيمارت كند يزدان طبيبان را كنى حاضر * اگر گويم كه سودا مىپزى برمكن صفرا . فخر الدين مطرزى . ز بسكه بر من بيچاره چرخ صفرا كرد * ز آهن است دلم گر نگشت سودائى . محمد بن المؤيد باده با ما كمخورى و طرفه آنك * عربده همواره با ما مىكنى . ور همى گويند با تو اين سخن * خشم مىگيرى و صفرا مىكنى . فخر الدين هروى . ناجسته به آن چيز كه او با تو نماند * بشنو سخن خوب و مكن كار بصفرا . ناصر خسرو . روز و شب تو از شب و روز او * بهتر ز چيست خيره مكن صفرا . ناصر خسرو . صبر است كيمياى بزرگيها * نستود هيچ دانا صفرا را . ناصر خسرو . وز راز خدا اگر نئى آگه * بر حجت دين چرا كنى صفرا . ناصر خسرو . منم در كام اين ايام شكر * چرا بر من كند بيهوده صفرا . جمال الدين عبد الرزاق سودائيست بخت و نگويم كه هر زمان * جرمى نكرده بر من صفرا كند همى مسعود سعد . صفرايش بليموئى بشكند . جامع التمثيل . نظير : سهل البيع است . صف مغلوب را هوئى بسنده است . صلاح ما همه آنست كو تراست صلاح . * ( اگر بمذهب تو خون عاشق است مباح . . . ) حافظ صلاح مملكت خويش خسروان دانند . صلح دشمن چو جنگ دوست بود . از كليله و دمنه . نظير : عضوى ز تو گر دوست شود با دشمن * دشمن دو شمر تيغ دو كش زخم دو زن . رجوع به : اندر جهانت بر دو گره . . . ، شود . صلح كن با مه ببين مهتاب را * ( قوم موسى شوبخور اين آب را . . . ) مولوى .